تبلیغات
فریاد سکوت هایم
 

فریاد سکوت هایم...

 
       
 

: تاریکی ... یه سری دست نوشته ی کثیف! , :

: چهارشنبه 18 مهر 1386 :

صدای باد زوزه کشان مرا به پیش می خواند شاید هم گرگی ست! می ترسم حرکت کنم، می ترسم راه بیفتم و دنبالش بروم...

می ترسم از برف، از سپیدی که همیشه چشمانم را می زند...

 صدایش در گوشم می پیچد، مرا می خواند دوباره و دوباره...

می ترسم... گریه می کنم... به هق هق می افتم... متنفر می شوم... یکی پرسید چرا؟ چرا متنفر شدم، شاید چون عاشق شدن را بلد نیستم! بلد نیستم؟ شاید به فراموشی سپردم ... دیگری پرسید این همه تنفر از چه؟ نمی دانم از چه متنفرم شاید هم بدانم... ممممم... ازتو، از خودم، از همه ی مفرد ها و جمع ها و منفی ها و مثبت ها و عددها ... از همه ی آدم ها؟

آدم ها! حیوانات، موجودات، از هرچه نفس می کشد و نمی کشد... نه نه! مرده ها را دوست دارم ... دوستم را که خودکشی کرد دوست دارم و مادربزرگم را که موهایش سفید بود و این سفیدی که همیشه چشمانم را می زد را دوست ندارم، مگر موهایش را رنگ کند... موهایش را قرمز کند شاید هم آبی یا زرد یا سیاه... اگر سیاه کند دوستش خواهم داشت! اعلامیه پوسیده ای زیر سبزی هایی است که مادرم پاکشان می کند، رویش عکس دوستم است و تاریخی که یادم می آورد مرده است و مردگان را دوست ندارم! گاهی بو می دهند و گاهی هم فریاد می زنند، عربده می کشند و می ترسم... یک بار یکیشان جلو چشمشم بالا آورد از دهانش به اندازه ی همه ی کثافت های دنیا کثافت بیرون ریخت... از دهانش ماری بیرون آمد که او را ماما صدا زد و عنکبوتی که می خواست با او جفت گیری کند و دورش تار تنید و آنقدر محکم تنید که خفه شد! نه من مردگان را دوست ندارم اما... اما عاشق مرگم چون همه ی مارها و عنکبوت ها را می کشد! من مار نیستم عنکبوت هم نه اما عاشقم ...عاشق هم نیستم اما می پرستم و معبودم مرگ است! بیشتر که دقت کردم دیدم صدای زوزه ی باد نبود گرگ هم نبود... به برف هایی خیره شدم که دیگر سفید نبود و صدایی که دیگر در گوشم نپیچید! وارد مغزم شد... آه، الان سر درد می گیرم اما نگرفتم برعکس آرام تر شدم ... در باز شد و دیدمش که به طرفم آمد، منتظرش بودم اما نه آنقدر دیر... اِنقدر دیر شده که حتی قدرت خوش آمد گویی هم ندارم! به من خندید لای دندانهایش چه بود؟ شاید کِرم شاید هم... هرچه بود به من ارتباطی نداشت! می گذارم مرا ببوسد... مرا در بر می گیرد حس می کنم در وجودش حل می شوم ودیگر از خودم وجودی ندارم... چه قدر محتاج این تاریکی و آرامشم!

فردا جسدم را که پیدا کنند برآرامشم خواهند گریست...!

تاریكی


 نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: پنجمین سکوت! ... سکوت! , :

: یکشنبه 1 مهر 1386 :

دلم می گیرد از نبودنت

و دوباره دلتنگ می شوم

از برای تو

كجای قافیه ی نگاهم زرد است

كه قهر می كنی با شعرهایم

كدام وزن عشق من خراب است

كه دل می كنی از دست هایم؟

چگونه می روی؟

چگونه می روی

و مرا در خلوت ات

جا می گذاری

هنوز تابستان است

تا برگردی!

21 / 6 / 1384

پنجمین سكوت!


 نوشته شده در یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: من دلگیرم ... یه سری دست نوشته ی کثیف! , :

: سه شنبه 20 شهریور 1386 :

کپک زده... گندیده... بوی عفونتش را حس می کنم...

اینجا، خیلی چیزها هستند که وجودشان را در سخاوتی مبهم ولی سالم، با احترام به من می بخشند... هستند و با اغراق و افراط ، بودنشان را به رخ می کشند... شاید چون می دانند هستیشان مدیون نبودن چیزهای حقیقی است... شلوغ می کنند تا کسی نفهمد کذب محض اند...

سردم است؛ سرما یکی از آن چیزهایی ست که هست... حضور نیرومندش را مدام فریاد می زند... یادم می آید، می شنوم، از همین نزدیکی... " من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد"... سرما تا مغز استخوانم را می سوزاند، چاره ای ندارم جز بلعیدن این هوای منجمد وحشی... و ریه هایم... ریه های انباشته ام ورم کرده اند... وحشت می کنم... آیا... خواهند ترکید؟؟؟ گوش می کنم... کــــــِــی ؟...

ساکتم، حرفی نمی زنم، شاید حرفی ندارم... ولی، به یادم هست هنوز... "همیشه برای کسی که دوستش داری حرفی برای گفتن هست"... اوهوم... برای کسی که دوستش داری... دوستش داری... پیدا می شود... همیشه... بالاخره پیدا می شود...

خُب!!!!!! حرف... می زنم.. حرف...

من، با تو، از اوج فرسودگی و تاریکی، از عمق فراموشی و از آستانه ی درد و اندوه... حرف می زنم... به تو... و به این بستر سفید؛ کلمه خواهم بخشید... شناور می شوم، برای دزدیدن کلمه هایی که چون جانوری وحشتزده، هراسان از مقابلم می گریزند... انگشتان لرزان و مبهوت من زیادی کُندند، ولی ...

می دانی، من هیچگاه "خوشبخت" نبوده ام... آدمهایی که هنوز به یاد می آورم بی دغدغه، خوشبخت بوده اند... می توانم حتی بگویم آن را دو دستی بغل کرده بودند... خوشبختند و هـزار بار خوشبختند، چون همیشه باور کرده اند؛ هر چیز را که دیده اند، شنیده اند، لمس کرده اند... این باور بی چون و چرا عین خوشبختی ست... و من... غرق شده ام... در نکبت، در بدبختی... من از اولین روز، از آن اولین لحظه حتی، جز یک تبعیدی نبوده ام... در جایی که همه سرشار ایمانند، چون منی، چاره ای جز تسلیم و سکون در این برهوت را ندارد... برهوت بهت، ناباوری... کفر!

من همیشه یک تبعیدی بوده ام و خواهم ماند... و تو... تو هم هیچوقت چیزی جز یک رهگذر... یك مسافر نبوده ای... چه می دانستم، چه می دانستم که تو، هویتت را و بودنت را و حقیقت وجودت را مدیون " رفتن " ی ...

دلگیرم... من در نهایت غربت ایستاده ام، خواهم پوسید، خواهم گندید... بوی چرک و خون ذهنم را پر کرده... سر تا پام، بوی ماندگی، بوی نا می دهد، من... دلگیرم!

و دلتنگ! دلتنگ روز هایی که پیش من ماندی و من... با سرخوشی ابلهانه ای مدام می رفتم و می آمدم و می خندیدم و بلند بلند می خواندم و تکرار می کردم.. " زندگیمو بگیر... صدایت را نه!!!"

و... چقدر وقیح اند، چقدر بی رحم اند، چقدر مسموم و زشتند.... چطور می شود، از کسی در کمتر از لحظه ای؛ . . . همه ی هستیش را گرفت؟؟؟...

شاید... دلگیر تو ام... تصویر دست های خوب و مهربان و پر شکوهت، بیش از حد واقعی بود، هست... این همه کم لطفی تو را هم باور نمی کنم، هیچ وقت... و نمی فهمم، چگونه تو را آنقدر شفاف و عریان، بی هیچ خطِ فاصله و ردی از تردید می دیدم، در حالیکه تو، خودت را محکم، پیچیده در حجمی نا آشنا و عاریه از بی تفاوتی و بی حسی درون صندوقچه ای با هزار قفل بی کلید، جا گذاشته بودی...

من، در تنها تصویر پوسیده ای که از گذشته ی تیره و حقیر خود دارم، آواره ام... جسد بی شکل من... تنها با تکه تصویرهایی بسیار نزدیک و حقیقی، از دو دست گرم و روشن وصمیمی، دو دست کوچک معصوم... که از آنها مثل آخرین بهانه های پیوستن سیاهی بی رحم خود با نوردر گودترین نقطه ی چشمخانه، درانتهای مردمکهام، نگهداری می کند... در باتلاق بیهودگی و تکرار، دیوانه وار و عاصی، می رقصد، می چرخد، می ریزد، می پاشد، فرو میرود... نفسم... می بُرد...

من دلگیرم


 نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: چهارمین سکوت! ... سکوت! , :

: دوشنبه 12 شهریور 1386 :

چند بار

چقدر

سقوط؟

هر بار قدری از تو كم می شود

دیگر نمی شناسمت

این تویی كه حتی برگ چنار را كنار گذاشته ای؟

9 / 6 / 1384

چهارمین سكوت!


 نوشته شده در دوشنبه 12 شهریور 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: حیرت کثیف ... یه سری دست نوشته ی کثیف! , :

: یکشنبه 4 شهریور 1386 :

یکی از آن لبخندهای گشاد که بوی نم و سایه می داد، آمد! با مشتی از هدیه های ریز موذی صورتی و سفید... دوست شدیم! قیافه اش؟... یادم نیست... فقط ، دندان هایی ردیف و براق داشت به رنگ شرارت... و به یادم مانده، لطافت انگشت هایش را، که آغشته به توهم خون بود...

حرف زدیم، زیاد و طولانی، از؟؟؟؟... این هم یادم نیست، اما... لرزش هرزه ی قهقهه هاش، در عمق ذهنم رسوب کرده... و فکرهایم مسمومند هنوز از آن همه بیهودگی و دلم هی بهم می خورد از آن همه آشفتگی و... نمی دانم، شاید همین هم برای من کافیست...

خوب بود، گرم بود، روشن بود، شاید کمی هم مهربان... باید بگویم می خواست باشد، اما من بی اختیار، مرعوب آن چیز زنده ی بکرمخفی در برق نگاهش، آن هیبت اهریمنی بی شرم که بی دغدغه و نه زیر لب با صدایی مرتعش از جاذبه ی ویرانی، فحش می داد به هر چه که بود ولی نبود، شدم! فهمید، قهر کرد، رفت...

شاید برگردد، شاید هم نه... مهم نیست، نسیان آورهای کوچک رنگی اش... که یکریز، ریز ریز و بدجنس می خندند، در فضا معلق مانده!

حیرت كثیف


 نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: سومین سکوت! ... سکوت! , :

: یکشنبه 28 مرداد 1386 :

برف یكبار مصرف

با حسرت آدم برفی های نساخته

و خنده های كودكان

كه زود آب می شود

اینجا

آدمكی سوخته از سرما

گوشه ی خیابان

چه زود پاك می شود

26 / 12 / 1383

سومین سکوت!


 نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: به دیدنم بیا قبل از اینكه بمیرم ... یه سری دست نوشته ی کثیف! , :

: یکشنبه 21 مرداد 1386 :

وقتی بمیرم کسی زیر تابوتم را نخواهد گرفت. تنهایی که می خواستم با نوشتن پُرش کنم وقت مردنم هم دهانش باز بازاست! دردهایی را که گریه کرده بودم بعد از مرگم از قبرم سرازیر می شوند و بوی تعفنِ زجه هایم، قبرستان را می پوشاند. وقتی بمیرم فریاد هایی که در گلو خفه کرده بودم خواب هزاران ساله ی مردگان دیگررا آشفته می کند می توانم حس کنم دست های خشمگین سنگ قبرم را که برای خفه کردنم تلاش می کنند غافل ازاینکه این فریاد ها دیگر خفه شدنی نیست! وقتی بمیرم کِرم ها کشفم می کنند و شاید بدنم را ذخیره کنند برای زمستان، اما نه این کِرم ها لاشه های زیادی برای خوردن دارند و نه خون زیادی برای نوشیدن! وقتی بمیرم چشمانم در انتظار ملاقاتی سال ها به سر درگورم خیره می شود و کسی از قبر کناری فریاد می زند: فردا چشمانت را به من قرض می دهی؟ ... و فردا شاید دیگرچشمی نداشته باشم.  پس به دیدنم بیا قبل از اینکه چشمانم را از من بد زدند. به دیدنم  بیا قبل از اینکه زجه هایم متعفن شوند. به دیدنم بیا قبل از اینکه کِرم ها درمغزم لانه کنند. به دیدنم بیا قبل از اینکه بمیرم!

به دیدنم بیا، وقت مُردن کنارم باش دهان تنهاییم را با چرک نویس هایم پُرکن و وقتی مُردم زیر تابوتم را بگیر! سفارش بده روی سنگ قبرم بنویسند: ورود ممنوع! ... می خواهم در خلوت خودم این بار با این همه کِرم دهان گشاد تنهاییم را پُر کنم! راستی یک سؤال ... ما همد یگررا می شناسیم؟ به دیدنم بیا قبل از اینكه بمیرم


 نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: دومین سكوت! ... سکوت! , :

: چهارشنبه 17 مرداد 1386 :

اگر سیبی داشتم

نیمی اش برای تو

نیمی اش برای من

اگر لبخندی داشتم

نیمی اش برای تو

نیمی اش برای من

اما اگر غمی داشتم

هیچ به تو نمی دهم

همه را حبس می كنم در سینه ام

همچون آخرین نفس

4 / 12 / 1383

 دومین سكوت!

 


 نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: خاطرات پیش از تولد! ... یه سری دست نوشته ی کثیف! , :

: جمعه 12 مرداد 1386 :

هی هی آرام ترآقای دکتر! این نوزادی که الان ازاین شکم بیرون کشیدی یک نوزاد معمولی نیست! پس اِنقدر تکانم نده و هی محکم برپشتم نکوب تا گریه کنم؛ من خودم نفس کشیدن بلدم. گریه کردن را هم می گذارم برای وقتی که یکی بمیرد، آن وقت آنقدرگریه می کنم تا آن دنیا دلش بسوزد و به من پسش دهد ... شاید هم پاس بدهند. می گویند این روزها دیگر قبرستان های آن دنیا هم هنگ کرده اند جایی برای این همه لاشه ندارند! سرراهم به این دنیا یک عالمه جهنم دیدم. ازهفت طبقه ی جهنم گذشتم بعد از هفت خوان رستم که آن دنیا بهشت صدایش می کنند. به نظرم جهنم برای من جای بهتری باشد آنجا تا بخواهم گرما دارم که یخ هایی که مدتهاست لا به لای سلولهایم جا خوش کرده را آب کنم و تا بخواهم می توانم گریه کنم. حتی شاید آن قدر که بتوانم با اشک هایم همه ی آتش های جهنم را خاموش کنم شاید بشوم آتش نشان جهنم! طبقه ی نمی دانم چندم جهنم بود یکی را دیدم با کِرم بسته بودنش به تختی که پایه نداشت. کسی گفت قاتل است و خیلی آدم کشته! در دل ستایشش کردم به نظرم کشتن این همه کفتار دل بزرگی می خواست! آخرش هم نفهمیدم به چه جرمی مجازاتش می کردند. دلم خواست بدانم بعد ازکشتنشان گوشتشان را هم خورده یا نه؟ که وقت نشد! اما حتماً چشمانشان را درمی آورده، خودم دیدم زیر ناخن هایش چند مردمک جا مانده بود! دریکی از طبقه های جهنم پسری را دیدم که معتاد بود. آن قدرعلف کشیده بود گوشهایش دراز شده بود و کمی آن طرف تر پدرش را دیدم که با تمام وجود به پسرش افتخار می کرد. خوب که نگاه کردم دیدم گوش های پدرش درازتراست ... طبقه ی بعد یکی را دیدم خودش را کشته بود و نشسته بود داشت با تیغ بازی می کرد. ترسیدم دستش را ببُرد ... بُرید اما از دستش خون نیامد! دردش هم نیامد. حس نداشت. احساس هم نداشت! خودش می گفت هیچ ندارد و هر دستی را که باز کرده پوچ بوده ... گل همیشه در دست دیگر حریفش می رقصیده ... بیچاره آنقدر خودش را کشته بود که نصف شده بود! طبقه ی دیگر زنی را دیدم که به شوهرش خیانت کرده بود و از آسمان رویش سنگ می بارید اما آن وسط دست معشوقه اش را گرفته بود دو نفری فریاد می زدند: ما خوشبختیم چون ... وخودشان هم نمی دانستند چرا! نگاه کردم دیدم سنگ ها از بهشت می بارد...! دروغ می گویند که قبل از به دنیا آمدن می پرسند می خواهی بروی یا نه این مدها قدیمی شده. ما را که با لگد پرت کردند اینجا وگرنه مغزخرنخورده بودیم بیاییم داخل این گنداب!

بالا آوردم همه ی این خاطرات تلخ و شیرین قبل از تولدم را ... همه را ریختم روی دست آقای دکتر که چندشش شد در دل فوشم داد و گفت: همه ی بچه ها با گریه نفس باز می کنند این یکی با استفراغ! خواستم بگویم نفس کشیدن که گریه کردن نمی خواهد ولی نگذاشتند حرف بزنم! تا وقتی مُردم نگذاشتند حرف بزنم! دکتر گفت ببَریدش ببینید زنده است یا نه.  یکی پرسید: هی بچه هنوز زنده ای؟ من هم که راه گلویم گرفته بود دیدم از بند نافم خون میچکد روی روپوش پرستار نوشتم: پیش از اولین گریه ... پیش از اولین لالایی ... سالهاست که تمام کرده ام! فقط کمی هوا در ریه هایم جا مانده بود...!

خاطرات پیش از تولد


 نوشته شده در جمعه 12 مرداد 1386 و ساعت 09:08 ق.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: اولین سکوت! ... سکوت! , :

: یکشنبه 7 مرداد 1386 :

خطوط زندگی در كف دستانم

زود به انتها می رسند

زودتر از چروك های روی صورتم

نیمه ی دردناكش اینجاست

كه حرف هایم ناگفته می ماند

نیمه ی زیبایش

تو همیشه مرا جوان به خاطر خواهی آورد

پنجره را باز كن

پلك بزن

پرنده ها پرواز می كنند

اولین سكوت!


 نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: من و قلمم! ... یه سری دست نوشته ی کثیف! , :

: جمعه 5 مرداد 1386 :

بازفریادهایم ازقلم چکیدن گرفت ... نمی دانم خون این قلم تا کِی دوام می آورد؟! ، خونی که من مکیدمش، شور نبود اما ردّ پایی از تلخی و گاهی هم بی مزگی به سرم می زد!

باز من میراث پوسیده ی غم هایم را با این خون خواهم شست، چه صبورانه قطره قطره ی خونش را برایم در سایه ی کلمات هدیه می کند، خونی که به من زندگی می بخشد!

صدایی ازاعماق قلم شبیه زندگی روزمره جریان دارد، شبیه صدای قلب! قلم من قلب دارد، قلبی که به وسعت همه ی فریادهایم می تپد ... تپیدنی که این روزها پشت رکود حرکت ماشین ها در ترافیک و یا مرداب جوی ها و یا کمین گاه موشها پنهان شده است! بمبی که هرگز خنثی نمی شود ...

مکیدم خونی را كه قلبش مال من نبود، شاید تا قطره ی آخر... قلمم هم پای من گریست، چه قدر سنگ دلم که نخندیدم تا بخندد! کاش کسی خندیدن را به من می آموخت اما وقت تولدم یکی اذان گونه زیر گوشم زمزمه کرد: روزی خواهی مُرد و بترس از مرگ و من هیچ وقت نفهمیدم که چرا باید از این آرامش ابدی بترسم و هیچ وقت از مرگ نترسیدم! صدای بوق ممتد بر سرم فریاد می کشد که قلمت خشکید! همه ی خونش تمام شد اما ... اما به من گفت تا آخرین ذره ی فریادم خونی خواهد داشت که من ببلعم! برای بازگشتش شوکی لازم است ... می نویسم شب، قلم ساکت است! می نویسم غم، قلم ساکت است! می نویسم اشک، قبر، سیاهی، نفرین، فریاد، قلم باز هم ساکت است! گویی از تکرار خسته شده! می نویسم پرواز: قلم می تپد ... می نویسم ستاره، قلم می گرید! می نویسم خورشید ، قلم ناله می کند: این روزها آسمان چه قدردوراست! من می خندم، قلم برگشت ... قلم می خندد! من خندیدم ...!


 نوشته شده در جمعه 5 مرداد 1386 و ساعت 02:07 ق.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 


: غم نامه ای دیگر شروع شد! ... سرآغاز , :

: پنجشنبه 4 مرداد 1386 :

امروز هم یكی دیگه اضافه شد

یكی دیگه اضافه شد تا بنویسه

تا بنویسه از چیزایی كه هرگز كسی نشنیده

از چیزایی كه ته دلش مونده

از چیزایی كه ...

منم اضافه شدم، از امروز به بعد شروع می كنم به نوشتن دست نوشته هام، چون كسی رو پیدا نكردم كه حرفامو بهش بگم ... بنابراین اینجا رو پیدا كردم ... نه در انتظار موفقیتی در اینجا هستم نه چیز دیگه ... فقط می نویسم كه نوشته باشم ... تا یه جوری خودمو خالی كنم ... چون دارم از تو مثل یه بادكنك می تركم ... فقط امیدوارم سكوت هام اذیتتون نكنه...!

 


 نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد 1386 و ساعت 01:07 ق.ظ توسط : پروردگار غم

| [لینك مطلب] غم نامه () |
 



 
   
   

© 2007 Silent Shout
Mehr-khorshid.